Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

نسبت کرامت با آزادی در شعارهای انقلاب ۵۷/«آزادی» تنها یک حق سیاسی نیست

به گزارش خبرنگار مهر، آزادی، نه یک شعار زودگذر در تقویم مبارزات سیاسی، بلکه بنیادی‌ترین جوهره‌ی وجودی انسان و اصلی‌ترین خواسته‌ی مردم در جریان تحولات بزرگ اجتماعی و سیاسی ایران در دهه‌های اخیر بوده است. این مفهوم که در تار و پود آرمان‌های انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ تنیده شده بود، فراتر از یک تغییر ساختاری، در پی بازیابی «هویتی» بود که تنها در اتمسفر آزادی تنفس می‌کند. اما برای درک عمیق این واژه از دیدگاه متفکران و رهبران انقلاب، باید از سطحِ تعاریفِ لغوی عبور کرد و آن را در پیوند با «کرامت انسانی»، «رشد اخلاقی» و «سیر تکاملی بشر» بازخوانی نمود. آزادی در حقیقت، بسترِ تحققِ کرامتی است که خداوند در نهاد آدمی به ودیعه نهاده است.

کرامت؛ خاستگاه و غایت آزادی

نخستین پیوند آزادی با انسانیت، در مفهوم «کرامت» تجلی می‌یابد. کرامت و شرافت چنان با حقیقت بشر گره خورده‌اند که زندگی بدون آن‌ها، نه تنها انسانی نیست، بلکه در رتبه‌ای پایین‌تر از حیات حیوانی قرار می‌گیرد. حیوانات به حکم غریزه عمل می‌کنند و حتی درنده‌ترینِ آن‌ها، اگر آسیبی برسانند، از روی غرض، مرض یا لجاجتِ ضدانسانی نیست؛ چرا که آن‌ها فاقدِ درکِ ارزش‌های اخلاقی و مفاهیم متعالی هستند. اما انسانی که کرامت خود را از دست داده باشد، به دلیل دارا بودن استعدادهای عظیم و نیروهای متنوع فکری، می‌تواند به خطرناک‌ترین موجود تبدیل شود. او برای اشباع خودخواهی‌هایش، جهان را به خاک و خون می‌کشد و شرافت دیگران را جریحه‌دار می‌کند.

نکته‌ی کلیدی اینجاست که هیچ‌کس به کرامت و شرافت دیگری اهانت نمی‌کند، مگر آنکه پیش از آن، کرامت و شرافتِ خویش را در درونِ خود کشته باشد. کسی که به عظمتِ روانی و مغزیِ انسان پی برده و خود از این سرمایه‌ی بزرگ بهره‌مند باشد، محال است به حریمِ انسانیِ دیگری تجاوز کند. از این رو، مراعاتِ حکمِ کرامت، شاخصِ اصلیِ سلامتِ یک جامعه و پیش‌نیازِ هرگونه آزادیِ راستین است. جامعه‌ای که در آن آزادی به معنای واقعی جاری است، جامعه‌ای است که در آن «انسان بودنِ انسان» محترم شمرده می‌شود.

مراتب سه‌گانه: رهایی، آزادی و اختیار

برای پرهیز از کج‌فهمی‌هایی که به نام آزادی بر دست و پای بشر زنجیر بسته است، باید میان سه مرتبه‌ی «رهایی»، «آزادی» و «اختیار» تفکیک قائل شد.

۱. رهایی: ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین لایه، «رهایی» است؛ یعنی برداشتنِ قید، بند یا مانعی که مسیرِ جریانِ اراده را مسدود کرده است. رهایی، حالتی سلبی است؛ مانند خروج از زندان یا رفعِ یک ممنوعیت قانونی. اگرچه رهایی گام نخست است، اما به تنهایی نمی‌تواند حقیقتِ والای انسانی را تفسیر کند، زیرا صرفاً از «نبودِ مانع» سخن می‌گوید، نه از «چگونگیِ شدن».

۲. آزادی: در مرتبه‌ی بالاتر، با «آزادی طبیعی محض» روبرو هستیم که همان قدرت انتخاب میان اهداف و وسایل گوناگون است. اما اوجِ این مرتبه، «آزادی تصعیدشده» است. در اینجا، انسان نه تنها قدرتِ انتخاب دارد، بلکه «شخصیت» او بر دو قطبِ مثبت و منفیِ کار، «نظاره و سلطه» دارد. هرچه این نظارت و تسلطِ درونی بیشتر باشد، آزادیِ فرد عمیق‌تر و اصیل‌تر است. در این حالت، انسان از پیله‌ی انتخاب‌های غریزی خارج شده و به مرحله‌ای می‌رسد که اراده‌اش را آگاهانه و با تسلط بر گرایش‌های درونی به جریان می‌اندازد.

۳. اختیار؛ آزادیِ معطوف به خیر: عالی‌ترین مرتبه‌ی وجودی، «اختیار» است. اختیار، همان آزادیِ تصعیدشده است، اما با دو قیدِ حیاتی: «شایستگی» و «هدف‌گیری خیر». اختیار، آزادیِ جهت‌دار است. در حالی که آزادیِ محض ممکن است به هر سویی (حتی ناشایست) متمایل شود، اختیار یعنی بهره‌برداری از قدرتِ انتخاب برای انجامِ کارِ شایسته. اختیار، ورود به منطقه‌ی «ارزش‌های والا» است. کسی که با اختیار عمل می‌کند، ممکن است با مشقتِ تکلیف روبرو شود، اما به لذتی معقول و ابتهاجی دست می‌یابد که با لذت‌های طبیعی قابل قیاس نیست. این همان «آزادی معقول در مسیر حیات معقول» است.

آزادی به مثابه رهایی از زندان‌های چهارگانه

آزادی تنها یک حق سیاسی نیست، بلکه یک «رسالتِ وجودی» برای انسان است تا از «بودن» به سوی «شدن» حرکت کند. انسان در مسیرِ تکامل خود با چهار زندانِ بزرگ روبروست: زندانِ طبیعت (جبرهای بیولوژیک)، زندانِ تاریخ (جبرهای زمانی و وراثتی)، زندانِ جامعه (نظام‌های تحمیلی و فرهنگ‌های منحط) و در نهایت، سخت‌ترینِ آن‌ها، زندانِ «خویشتن» (غرایز و خودخواهی‌ها).

آزادیِ واقعی آنجاست که انسان بتواند با تکیه بر آگاهی و علم، از جبرِ طبیعت فراتر رود؛ با شناختِ قوانین تاریخ، خود را از اسارتِ سنت‌های مرده برهاند؛ با نقدِ آگاهانه، از زنجیرِ هنجارهای غلط اجتماعی رها شود و با خودسازی و ریاضتِ روحی، بر «منِ» حیوانی‌اش غلبه کند. در این نگاه، آزادی ابزاری است برای رسیدن به «توحید»؛ یعنی بندگیِ حق که عینِ آزادی از غیر اوست.

انسانی که از این چهار زندان آزاد شود، به مقامِ «اختیار» می‌رسد و می‌تواند آفریننده‌ی سرنوشتِ خویش باشد.

آزادی، قانون و حیات مدنی

در ساحتِ اجتماعی، آزادیِ بدونِ قانون به هرج و مرج، و قانونِ بدونِ آزادی به استبداد منجر می‌شود. آزادی جوهره‌ی حیات مدنی است و بدون آن، نه دین معنای واقعی می‌یابد و نه پیشرفتِ مادی میسر می‌شود. در یک جامعه‌ی بالنده، آزادیِ اندیشه و بیان، نه یک امتیاز، بلکه یک ضرورت برای صیانت از حقیقت است. حاکمیتی که بر پایه‌ کرامتِ انسانی شکل می‌گیرد، باید بداند که آزادی، حقِ خدادادیِ بشر است و هیچ مصلحتی نمی‌تواند این حقِ بنیادین را سلب کند.

آزادیِ مخالف، شاخصِ اصلیِ آزادی در جامعه است. اگر آزادی را تنها برای همفکرانِ خود بخواهیم، هنوز به عمقِ مفهومِ آزادی و اختیار پی نبرده‌ایم. آزادی در عرصه‌ی عمومی یعنی ایجاد بستری که در آن همه بتوانند بدون هراس، استعدادهای فکری و روحی خود را شکوفا کنند. البته این آزادی دو شرط بزرگ دارد: نخست آنکه مانعِ حرکتِ تکاملیِ خودِ فرد نشود و او را در لذت‌های بدوی متوقف نکند، و دوم آنکه مخلِ آزادی و اختیارِ دیگران نباشد. آزادیِ واقعی، مسئولیت‌آور است و انسانِ آزاد کسی است که آگاهانه حقِ دیگری را محترم می‌شمارد.

پیوند دین و آزادی؛ از بندگی تا رهایی

دین در اصیل‌ترین معنای خود، نیامده است تا بر دست و پای انسان زنجیر بزند، بلکه آمده است تا او را از بندگیِ قدرت‌های مادی و بت‌های ذهنی رها سازد. آزادی، روحِ دین‌داری است؛ چرا که ایمانِ اجباری، فاقد ارزشِ اخلاقی است. دینی که بر پایه اختیار و آگاهی نباشد، به قشر و پوسته بدل می‌شود. غایتِ ادیان الهی این است که انسان با نیروی اختیار، وارد «حیات معقول» شده و به سوی کمالِ مطلق حرکت کند.

آزادی در نگاه توحیدی، یعنی نفیِ هرگونه بندگیِ غیرخدا. وقتی انسان از بندگیِ ثروت، قدرت، شهوت و شهرت رها شود، به آزادیِ درونی دست می‌یابد که هیچ قدرتِ بیرونی نمی‌تواند آن را متزلزل کند. این آزادی، زیربنای عدالت اجتماعی است؛ چرا که انسانِ آزاد هرگز زیر بارِ ستم نمی‌رود و به دیگران نیز ستم نمی‌کند. آزادی، حقِ تنفسِ روح در فضای حقیقت است.

در مجموع، آزادی را باید در سه ساحتِ پیوسته جست‌وجو کرد: ساحتِ «حقوقی» (رهایی از استبداد و برخورداری از حقوق شهروندی)، ساحتِ «فلسفی» (قدرتِ اختیار و تسلط شخصیت بر انتخاب‌ها) و ساحتِ «وجودی» (رهایی از زندان‌های چهارگانه و شدنِ مداوم).

مبارزاتِ تاریخی برای آزادی، زمانی به ثمر می‌نشیند که از مرحله‌ی «آزادی از» (رهایی از موانع) به مرحله‌ی «آزادی برای» (اختیار برای رسیدن به خیر و کمال) ارتقا یابد. آزادی، جاده‌ای است که از خاکِ «کرامت» آغاز می‌شود و به قله‌ی «اختیار» می‌رسد. هر انسانی با مراعاتِ کرامتِ خود و دیگران، موظف است این حقِ الهی را در جامعه مستقر سازد. مزاحمت با حقِ حیات، کرامت و آزادی، در حقیقت مخالفت با مشیتِ بالغه‌ خداوندی است.

آزادی معقول در مسیر حیات معقول، نه تنها یک شعار سیاسی، بلکه غایتِ آفرینش است. جامعه‌ای که بر مدارِ اختیار و شایستگی حرکت می‌کند، راهیِ رضوان‌الله و لقاءالله است. این همان آرمانِ بلندی است که همواره در قلبِ مطالباتِ عدالت‌خواهانه و حقیقت‌جویانه طپیده است و تنها با تکیه بر آگاهی، ایثار و پاسداشتِ حرمتِ انسان، محقق خواهد شد. آزادی، مسئولیتی است عظیم بر دوشِ بشر تا با استفاده از آن، نه تنها دنیای خویش را بسازد، بلکه معنایِ «خلیفه اللهی» خود را در هستی به اثبات برساند.

Leave a comment

0.0/5