به گزارش خبرنگار مهر، اوتیسم یا اختلال طیف اوتیسم (ASD) نوعی تفاوت عصبیرشدی است که بر درک، ارتباط، تعامل اجتماعی و رفتار فرد تأثیر میگذارد و معمولاً از دوران کودکی بروز میکند. فیلم مستند «شنا خلاف جهت» ساخته جواد رزاقیزاده سفری آرام و تأملبرانگیز به جهان درونی فردی مبتلا به اوتیسم و رابطه او با مادرش دارد. این اثر، با نگاهی انسانمحور و هنری، نشان میدهد چگونه «هنر» میتواند به زبان ارتباط و نجات تبدیل شود؛ جایی که سکوت، معنا پیدا میکند و احساس، جای واژهها را میگیرد.
رزاقیزاده در این فیلم، به نقش رهاییبخش هنر در زندگی افراد دارای تجربه اوتیسم آسپرگر و اختلالهای مشابه میپردازد و نشان میدهد که چگونه بیان هنری میتواند دریچهای به سوی درک، ارتباط و امید باشد و با پرهیز از قضاوت و اغراق، زندگی این ۲ انسان را چنان صادقانه دنبال میکند که مخاطب نه فقط شاهد تفاوتها، بلکه همسفر جستجوی زیبایی و ارتباط در دل انزوا میشود.
جواد رزاقیزاده کارگردان و تهیهکننده فیلم مستند «شنا خلاف جهت» در گفتگو با خبرنگار مهر درباره انتخاب سوژه این فیلم بیان کرد: تمام داستان از یک علاقه شخصی شروع شد؛ اینکه هنر چطور میتواند آدمها را نجات بدهد؟ من در فیلم مستند «آسانسور» این موضوع را با فیلتر سینما دیده بودم، ولی این بار میخواستم به سراغ ذهنیتهایی کاملاً متفاوت بروم. میخواستم ببینم آیا هنر میتواند تبدیل به یک زبان جهانی بشود؟ زبانی که نه کلمه دارد نه دستور، فقط احساس دارد و شاید همان احساس، تنها راه نجات از تنهایی باشد. چیزی که من را متقاعد کرد این سوژه را به یک اثر مستند تبدیل کنم، یک تناقضِ زیبا بود: سوژههای من در انزوایی به ظاهر عمیق بودند اما هنری که امیدرضا خلق میکرد، پر از راهکار برای ارتباط بود.
وی درباره اینکه آیا این ایده از ابتدا با همین نام و مسیر مشخص بود یا در طول مسیر شکل گرفت، گفت: عنوان فیلم از همان لحظه اول، پیدا شد و دیگر رهایم نکرد. «شنا خلاف جهت» فقط یک عنوان نبود، انگار یک حقیقت هستهای بود که خودش را وسط ایده من کوبید. از روز اول میدانستم دارم درباره چه چیزی فیلم میسازم اما در مورد مسیر و ساختار، جایی بود که من هم باید پایم را در همان آب میگذاشتم. من هم شناگرِ این جریان شدم. نقشهای از پیش کشیده نشده بود و سعی کردم بگذارم فیلم، در حین ساختن، خودش را کشف کند و شکل بگیرد. مثل این بود که با سوژههایم هم سفر شدم و با هم یاد گرفتیم که چطور این شنا را ادامه دهیم. در واقع، نام قطبنمای من بود اما مسیر را آب و جریانِ لحظه تعیین میکرد.
کارگردان فیلم مستند «شنا خلاف جهت» درباره اینکه در این فیلم به چه جنبههای اجتماعی، روانی یا فلسفی نهفته فکر کرده است، توضیح داد: فیلم، لایههای پنهانی زیادی داشت که در حین ساخت با آنها روبهرو شدم؛ از نظر اجتماعی، فیلم به آن تکافتادههای خاموشِ جامعه نگاه میکند. آدمهایی که شاید در حاشیه جریان اصلی زندگی قلمداد میشوند ولی در سکوت خود، دنیایی کامل میسازند. سوال پنهان اینجا بود که آیا جامعه فقط صدای بلندترینها را میشنود؟ یا میشود در سکوت هم حضور داشت؟ از نظر روانی، من میخواستم آن نبرد درونیِ همیشگی را نشان دهم؛ جنگ بین انزوا و ارتباط، بین درونگرایی عمیق و نیاز مبرم به دیده شدن. سوژههای من با هنر، یک مکانیسم دفاعیِ زیبا ساخته بودند. هنر برای آنها هم پناهگاه بود، هم پنجره و از نظر فلسفی، برای من، این فیلم یک پرسش بزرگ را پیش میکشید: آیا زیباییآفرینی میتواند جایگزین ارتباط مستقیم شود؟ وقتی زبان گفتگو میشکند، آیا زبان هنر میتواند به عنوان یک حقیقت غایی عمل کند؟ و در نهایت، شاید فیلم میخواهد بگوید در جهانی پر از سر و صدا، گاهی عمیقترین ارتباطها در سکوت و از طریق آفرینش شکل میگیرد. این نه فرار از جامعه، که برقراری ارتباطی در لایهای دیگر است.
وی درباره اینکه چقدر تلاش کرده تا وقایع را کاملاً عینی و بدون دخالت تفسیر به تصویر بکشد و در کجا احساس وظیفه کرده که دیدگاه شخصی خود یا مضامین عمیقتر را به بیننده منتقل کند، گفت: این دقیقاً همان خط باریک و سختِ مستندسازی است که همیشه روی آن قدم زدم. قانونِ اول من این بود؛ قضاوت نکن، فقط مشاهده کن. سعی کردم دوربین را مثل یک مهمان خاموش و بیطرف در فضای سوژهها قرار دهم. بگذارم خودشان، با حرکاتشان، با سکوتهایشان، با آن خطهایی که روی کاغذ میکشند، حرف بزنند. نمیخواستم تفسیرِ از پیش ساختهای را به خورد مخاطب بدهم. اما یک جایی، یک لحظهای میرسد که تو به عنوان کارگردان، فقط یک ناظر خنثی نیستی. تو انتخاب میکنی؛ انتخاب اینکه کدام نما را بگیری، کجا کات بزنی، چه موسیقیای را کنار این سکوت بنشانی. اینجا همان جاست که صدای درونی من، ناخودآگاه وارد فیلم میشود.
رزاقیزاده، در پاسخ به اینکه بزرگترین چالش فنیاش در ثبت لحظات کلیدی چه بوده و چگونه آن را مدیریت کرده است، عنوان کرد: چالش بزرگ این بود که در آن لحظاتِ بینهایت شکننده و رُک بین مادر و پسر – با ماجرای سنگین بهزیستی – حضور من و دوربین، فضاسازی طبیعی آنها را خراب نکند. نقطه شروعم، خودِ آقای سپهری بود. من از درِ اعتمادی که از سوی آن خانواده برای من باز شده بود، وارد شدم و ادامه دادم؛ به شکلی که اول «رفیق» شویم، بعد «فیلمساز».
وی در پاسخ به پرسش دیگری مبنی بر اینکه برقراری ارتباط عمیق با سوژه (که احتمالاً تحت فشار یا درگیر یک نبرد درونی شخصی بود) چگونه شکل گرفت و چطور توانسته به جنبههای خصوصی و درونی او دست پیدا کند، گفت: اوتیسم دنیای بستهای دارد و من نمیتونستم بیام و در بزنم. ارتباطم را با سکوت شروع کردم. زیاد حرف نزدم و فقط کنارشان بودم و گذاشتم خودشان راغب شوند و جلو بیایند. وقتی یک مادر از رنج حرف میزند یا پسر در حال کلنجار با دنیای درونیاش است، بهترین کار این است که فقط نگاه کنم و گوش بدهم، نه اینکه سؤال پیچش کنم. تنها کاری که من کردم، کنار گذاشتن قضاوت بود. سعی کردم نشان بدهم من اینجا هستم که بفهمم، نه اینکه قضاوت کنم. گاهی دوربین را خاموش میکردم و فقط با آنها چای میخوردم که مهمترین حرفها همان مواقع مطرح میشد. در آخر هم، فکر میکنم آنها در چشمهای من یک آدمِ صبور دیدند؛ کسی که ادعا نمیکند همه چیز را میفهمد و همین، برای باز شدن در، کافی بود.
کارگردان فیلم مستند «شنا خلاف جهت» درباره اینکه در طول فرآیند فیلمبرداری، آیا لحظهای وجود داشت که مسیر روایت فیلم را به طور کامل تغییر دهد یا نگاهش را به سوژه دگرگون کند، توضیح داد: بله، یک لحظه صاعقهوار دقیقاً وسط مسیر اتفاق افتاد. وقتی امید در یک استراحت بین فیلمبرداری، به آرامی و فقط به قصد درکِ بهترِ رفتارم به من گفت: «تو خودت هم نشانههایی داری… انگار خودت هم در طیف هستی». آن لحظه همه چیز یخ زد. ناگهان فاصله امنِ «منِ فیلمساز» و «سوژهها» فرو ریخت. دیگر آن طرف دوربین نبودم و خودم بخشی از همان دنیایی شده بودم که داشتم ثبتش میکردم. این موضوع مسیر فیلم را کاملاً تغییر داد؛ چراکه دیگر این فیلم فقط درباره «آنها» نبود. درباره «ما» بود. درباره این بود که گاهی کسی که فکر میکند از بیرون نگاهش میکنند، ناگهان تو را به آینهای تبدیل میکند که خودت را در آن میبینی. فیلم تبدیل شد به یک سفر مشترک، یک کشف همزمان و راستش، این همان چیزی است که فکر میکنم به فیلم عمق داده است؛ اینکه من دیگر فقط یک ناظر نبودم، بلکه یک «همسفر» بودم.
رزاقیزاده در پایان درباره اینکه انتظار داشته پس از تماشای فیلم، مخاطب چه چیزی را با خود به بیرون از سالن سینما ببرد، بیان کرد: فیلم من، یک فانوس کوچک روشن در یک اتاق تاریک است و میخواستم نشان بدهم در قفلترین سکوتها، یک پنجره هست. در سختترین شرایط، یک دستی هست که باز میشود. آن مادر، آن پسر، خودِ امید … هرکدام یک شمع روشن کردند و من فقط آن نور را با دوربین دنبال کردم. میخواهم تماشاکننده موقع تماشا، تاریکی را ببیند اما در آخر، نور را به خاطر بسپارد. همان امیدِ کوچک. همان نفسِ عمیقی که بعد از گریه کشیده میشود.
جواد رزاقیزاده در چهارمین دوره جشنواره «سینماحقیقت» به عنوان تهیه کننده با فیلم مستند «گل غلتان» به کارگردانی محمد شفیع خانی حضور داشت. وی بعد از آن به عنوان مدیر فیلمبرداری سالها در پروژههای مختلف سینمای مشارکت داشته است که میتوان به فیلمبرداری آثاری چون «آوانتاژ»، «لاوراتوار»، «مسروقه»، «مخدر کلاف سردرگم»، «خونه رو»، «تن ها»، «فقدان» و «سمفونی مرگ» اشاره کرد. رزاقیزاده همچنین آثاری را کارگردانی کرده است از جمله فیلم کوتاه «۶۶ تا ۹۶»، فیلم کوتاه «سنگ»، مستند «رایحه فردوس»، ۲ قسمت مستند بلند با عنوان «شناسنامه». رزاقیزاده با فیلم مستند «آسانسور» که تهیهکنندگی آن را محمد کارت برعهده داشت، در هفدهمین جشنواره «سینماحقیقت» و با فیلم مستند «شنا خلاف جهت» در هجدهمین جشنواره «سینماحقیقت» حضور داشت.